وادقان

زمستان است

در این زمستان بی آفتاب

خدایا ٬ یاری ده

راه را گم نکنیم و توان رفتن را از دست ندهیم

کوله بار وظیفه سنگین است و راه ٬ پر سنگ

از این باریکه ی تاریک اما

بی چراغ ٬ چگونه می توان گذشت ؟

در این هوای مه آلود که قله پیدا نیست

یاریمان ده

مقصد را گم نکنیم

حقیقت را گم نکنیم

از زمستان وحشت نهراسیم و بهار را از یاد نبریم .

سرمای تگرگ است و فصل مرگ گل

به برگ گل سوگندت می دهیم

دست هامان گرمای عشق را از یاد نبرند

سال های بی باران زمین گیرمان نکنند

باران را از یاد نبریم.

خدایا

بی چراغ ٬ چله نشین زمستانی خاموشیم

یاریمان ده

تا شب به پایان بریم

بی آن که چراغ قلب هامان فسرده گردد

سپیده را ببینیم

بی آرزو نمانیم

بی امید نمیریم.

محمد خشکی

   + انتظار انتظار ; ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ دی ،۱۳۸٥
comment نظرات ()

سجاده در سجود

خون ريخت روی آبی کاشی ها محراب بی گلاب معطر شد

عطر تو بود جاری سجاده در سجده ای که سجده آخر شد

زخمی که سال های سکوت و درد در کوچه های کوفه تنت را شست

با تيغ آبديده ی اين شمشير پايان دردهای مکرر شد

تعبير خواب خوب جهان اين بود: رود غدير برکه و دستانت

وقتی به برکه ختم شد اقيانوس وقتی غدير زمزم ديگر شد

من کنت شمسه عليٌ شمسه پر می شد از طنين محمد دشت

دستان عرش بر تن خاک افتاد گويی زمين زمينه ی محشر شد

روشن ترين دريچه ی دنيايي! روح ازل وجود معمايي!

کعبه شکافت زير قدم هايت تو آمدی و فاطمه هاجر شد

 

چشمت شکست خلوت بغضم را کنج اتاق ساکت و متروکم

ياد تو ريخت در شب اين دفتر باران گرفت و ثانيه ها تر شد

 

ريحانه رسول زاده

   + انتظار انتظار ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥
comment نظرات ()

يادمان باشد...

شعر آن قدر ها مهربان نبود که راه و بی راه صدايمان کند تا از هجوم هول انگيزش همواره بی خود و به خاک افتاده باشيم. چه٬ شايد اين بی مرامی ما بود که روزی بی خبر٬ بساطش را انداختيم توی خيابان های دود گرفته و بهانه آورديم که مفاعيلن مفاعيلن کشت ما را و نگفتيم توی اين بی رحم روزگار٬ از دست رفتن شعر٬ کسالت روح و خستگی دل و خاموشی راه است. 

به ياد آنان که نام شان و حضورشان سرشار از طراوت و آگاهی بخشی و بالندگی ست. 

 

به ياری خداوند وهمت دوستان ٬ اوايل فروردين ماه ۸۵ شب شعری باحضور شاعران وادقان و کاشان به منظور تجليل از شاعر بزرگ روستايمان استاد علی محسنی برگزار خواهد شد .

 ما را از پيشنهاد های خود بهره مند سازيد. 

   + انتظار انتظار ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤
comment نظرات ()

پاپ ها و آدم ها

مدرنيسم در هنگام زايش٬ شمايل خوفناکی داشت و شباهتی غريب با اولين تصاوير سينمايی : قطار سهمگينی که به سمت تماشاگران مي آمد؛ لجام گسيخته!. ماشين ها از دل خاک بيرون مي زدند تا مرده ريگ سنت را درو کنند. اين تصاوير برای انسانی که جز با خاطره ی گذشته نمی زيست و دين و اسطوره برای او محک چگونگی زيستن بود ؛ جز اندوه و حسرت ٬ دستاوردی با خود نداشت.
...زمان گذشت. سنت آکادمی به مدد مدرنيسم آمده بود.« علم » بر صدر نشست تا « دين » را به زير آورَد. تحقيق جان گرفت تا بنيان تقليد را فروپاشد٬ خداوند به زير تيغ جرّاحی دعوت شد تا اين بار مسيحيت به جلجتايی ديگر فرا خوانده شود. انسان٬ تسليم ِ جهان مدرن شد: جهانی به اندازه ی اروپا و آمريکا٬ جايي که روزي روزگاري پهنه ی حکومت پاپ ها بود.
... زمان گذشت. همه ی آن چه که از آن به املاک پاپ ها ياد مي شد کوچک و کوچک تر شد تا واتيکان در اروپا به قدرِ دين در جامعه نيز مجالي برای حضور نيافته باشد. کاتوليسيسم٬ قرائتي از مسيحيت نام گرفت که بر تقليد و تعبّد در جهاني اصرار مي ورزيد که سال ها بود در آن نشاني از آن دو باقي نمانده بود و پاپ مرجع اين تقليد بود. او ناخودآگاه نماد ايستادن در برابر مدرنيسم شد. آن گاه که از صلح و آرامش و محبت مي گفت؛ نه نگاهي به اعلاميه ی حقوق بشر داشت و نه گوش بر دهان روشن فکران خوابانده بود٬ او تنها روايت گر سخنان پدر آسماني بود و آن جا که از مدارا و عدم تعصّب مي گفت تکه ای از اناجيل را بر مقلدانش مي خواند...
... زمان گذشت. تلاش روشن فکران ديني که به روزآمد شدن دين در جامعه اميد بسته بودند هر نتيجه ای که داشت مانع از آن نشد که در آستانه ی هزاره ی سوم ٬ اين کليسا باشد که آن جامه ی خوف ناک را بر تن کرده باشد و اين بار نه در برابر جهان مدرن ٬ که انسان مدرن را به هماوردی طلبيده باشد. تاکيد فراوان پاپ در گنجاندن کلمه ی « مسيحيت » در قانون اساسي اروپا - که تاکنون ناکام مانده است - ٬ اعلاميه های مکرر در نفي سقط جنين و تحريم شبيه سازی ٬ به رسميت نشناختن کليسای هم جنس بازان ٬ اصرار بر تجرد کشيشان ٬ عدم احراز مقام کشيشي برای زنان و ... چنين مي نماياند که در سنت واتيکان هنوز هم ميان « اورشليم و آتن » ارتباطي نمي توان يافت.
و زمان گذشت تا انسان٬ گام به گام به جهاني درآيد که در آن رهبری جز خرد خويش نداشته باشد٬ هيچ انساني را محرم گناهان خود و واسطه ای ميان خود با معبود نداند و خود را اگر خواست بي واسطه در معرض وزش نسيم الوهي قرار دهد.
اين نه پيکر ِ بي جان ِ پاپ ژان پل دوم٬ که سنت اقتدار و اتوريته ی پاپ ها بود که چندی پيش بر خاک شد.

علي

   + انتظار انتظار ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٤
comment نظرات ()

انديشه ای هست ، اگر موجی نيست...

برادر بزرگم حسين حاجي زاده نقدي بر مطلب «  بدرود شيخ ما ، بدرود » در وبخانه ي يکي از دوستان نوشت با عنوان « ايزماق » که قلم بر دست بازآورد و بر آنم داشت تا توضيحاتي بر آن سياهه اضافه کنم.

روزگاري بر همه ي ما مي گذرد که يادآوردن از گذشته ، جدا از لحظه هاي سرخوشانه ي آن ، غمي نيز با خود دارد و اين غم ، ديواري مي شود بلند که در برابر ذهن مي نشيند و آن را بازمي گرداند به امروز.کوچکترين حسن مرگ شايد اين است که آن ديوار را براي دقيقه اي هم که شده فرو مي ريزد.اگر کسي از اهالي وادقان رخت برمي دارد به سوي دنياي ديگر و آنگاه از او مي نويسيم ، دليلي دارد به همين سادگي و روشني.

در نوشته ي پيشين آمده بود که شيخ ما رفت با پشته اي سنگين از آنچه کرد و نکرد.که کرده هايش در برابر ديدگان ماست و نکرده هايش را در سکوت ويران کننده ي ده مي توان حس کرد.من نوشته ام « شيخ » و شما بخوانيد : همه ي بزرگان ديروز وادقان.

اگر امروز مجتباي کوچک مي تواند از بزرگي مثل شيخ بنويسد و از نقد يک دوست قند در دلش آب شود و دوباره هوس کند که جوابي بدهد بي آنکه بر سر حرف خويش جاهلانه اصرار ورزد ، خود برهان محکمي است بر اين که « انديشه » جايي هرچند کوچک در ميان نسل ما باز کرده است.اگر با دوستاني مي نشينيم و بر مي خيزيم و تنهايي مان را قسمت مي کنيم که در سالياني نه چندان دور ، نشستن هر يک از ما بر سفره ي ديگري حرام بود و حرام خوري ، نشاني آشکار از راهي است که از گذشتگانمان جدا کرده ايم ، گيرم که موجي نباشد تا بر سر آن هياهو کنيم.که اگر اکنون بر ساحل تعمق روزگار نمي گذرانيم ، دلخوشيم که در گرداب کينه و جهل هم دست و پا نمي زنيم.فردايي هم اگر بود که بنشينند و بر ما بتازند و از ما پاسخ طلب کنند ، دست و دلمان را نشانشان مي دهيم که چگونه در فوران کينه ها در کنار هم نشستند و حداقل آنکه براي جواني خودمان پشتوانه اي محکم ساختند.اگر صفايي و تفکري در ميان داشتند حرفمان را باور خواهند کرد و دست از سرزنش خواهند کشيد.

خاطره اي بگويم و تمام.مجلسي بود و بزرگان بر گرد ميزي نشسته بودند و البته کودکي هم در آن ميان مي رفت و مي آمد و دزدانه همه چيز را مي شنيد و جايي در ذهنش پنهان مي کرد.گاهي دستي بر سرش مي کشيدند و گاهي به لبخندي ساختگي مهمانش مي کردند.از مسجد سخن مي رفت و شيخ عزيز درآمد که : « مسجد را ساختيم  ، مسجدرو ( کسي که به مسجد مي رود !) هم کم کم تربيت  مي شود » . و کودک ، با جرأتي باورنکردني به جواب نشست :« کاش مسجدرو مي ساختيد ، آن وقت هرگوشه اي از اين ده مسجدي بود.» نگاههاي عتاب آلود جمع همه چيز را براي آن کودک روشن کرد که از در بيرون دويد و در هاي و هوي کوچه هاي آن خراب آباد گم شد!

مجتبی

 

   + انتظار انتظار ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

بدرود شيخ ما ، بدرود!

نيمه ی شبی مثل تمام شبها ، پاها رو به قبله و تمام.شيخ ما سر بر بالين مرگ گذاشت و حتی فرصتی نيافت که ما را وصيتی به يادگار گذارد و دهان هايمان تنها به « خدايش بيامرزد »ی نيمه باز ماند...

انقلاب بود و جنگ بود و برو و بيا و البته فرصتی که در ذهن نمی آيد بزرگی اش.پايه ها فرو می ريخت و هر تغييری ممکن به نظر می رسيد.می شد چنان ساخت که فرونريزد و چنان کاشت که خزان نپذيرد.می شد کمی نشست و کمی فکر کرد و کمی بر بستر آن فکر حرکت کرد.« کمی » يعنی خيلی کم.بله ، می شد اگر می خواستيم ، اگر می خواستند!

و اين خواسته های به ظاهر شدنی در دل حرکت های بزرگ اجتماعی انگار مجالی برای خودنمايی نمی يابند.انقلاب و پيامدهای آن بر موج سوار می شوند و از آن فرمان می برند و ساحل تعمق و انديشه ، گردشگری بر سينه ی خود نمی بيند که حتی خسته از موج سواری دمی بر شنهای آن بياسايد.اينگونه بود که فرصت از دست رفت و تنها خاکستر حسرتی بر جا ماند.بر سر « هيچ » مجادله ای تمام ناشدنی آغاز شد و پايان نگرفت تا زمانی که آدم های آن ميدان يا پا از گود برداشتند و يا سر در گور فرو بردند.آنان را سرزنش نمی کنم که « چنان بودن » نتيجه ی قابل پيش بينی تمام حرکت های خودجوشی است که ادامه ی راه را هم به همين شکل می خواهند و ثانيه ای اجازه به جولان انديشه نمی دهند.سرزنشی هم اگر هست ، به خاطر سوخت شدن آن فرصت طلايی است.که می توانستيم بانی يا ادامه دهنده ی اختلافی نباشيم که آتش در هر دو خانه زد.بله ، می توانستند!

اينک شيخ در خاک آرميده است.مسجد و مهديه برپای اند اگر استحکام آنها را در استواری مصالح و معماری اش بجوييم.ديوارهايشان اما پشتی برای تکيه زدن نمی يابند.خالی اند و در نظر من آواره.ستون های بتونی زيارت لرزان تر از هميشه اند و ريشه های ده را هم بگذار بگويم که خشکيده اند.اين ده با خرابه های آبادش ، اکنون يا آرامشگاه عده ای است که عزيزانشان را در آن به دنيای خاک سپرده اند و يا مجموعه ای باغ که می تواند گرمای ديوانه کننده ی شهرها را برای سرهای آتش گرفته تحمل پذير کند.سرهايی که اگر فکری هم در خود جای داده باشند ، فرصتی نمی بينند که آن را به تلاطم درآورند.فرصتی که دردآورانه رو به تباهی رفت و تکرار نخواهد شد ، احتمالاً.ده سرد ما مانده و پهنه ای وسيع که پهلوانانش را بر زمين زد و خود اکنون چاله ی تيله بازی کودکان مدرنيته و خلوت گفت و گوی زنان کوچه نشين هم نيست!

اينک شيخ در خاک آرميده است.رو به قبله و تن در سفيدی کفن.با پشته ای سنگين از آنچه کرد و نکرد.تمام شد و حسرت بی پايان من از آنِ روستايی است که سالها پيش تمام شده بود!

مجتبی

   + انتظار انتظار ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

شهری پر از حنا و شکلات

« اين چهارشنبه ۱۴۹ بار بگو يا مهدي٬ نيت کن و حنا را بر کف دست بگذار و شکلات را بخور. چهارشنبه بعد ۱۱۵ شکلات و حنا پخش کن. چهارشنبه سوم حاجت مي گيري.»

چهارشنبه ي دومِ دختر بود. توي حياط امام زاده عبدالله پاکت زرد رنگي به دست گرفته بود و به زائران تعارف مي کرد. با شلوار جين٬ مانتوي کوتاه طوسي و روسري يشمي که به زحمت نيمه ي سرش را پوشانده بود.

اعلاميه های مداوم پاپ در خصوص چگونه زيستن٬ وسعت دستگاه هاي تفتيش عقايد٬ وضع احکام سنگين عليه مرتدان٬ اعمال خشونت و سخت گيري عليه زنان٬  و هم آهنگي پاپ و پادشاه در تدوين واجراي قوانين نتيجه اي جز اين در بر نداشت که دين به جايي رانده شود که سال ها پيش از آن ٬ مأواي از دين گريخته گان بود. همزمان با جنگ و گريزهاي مذهبي٬ پيدايش مکاتب فلسفي و کلامي٬ نقد تاريخي کتب مقدسه٬ پديدارشناسي الهيات و آموزه هاي ديني و پيدايي نقش آنان در زندگي انسان٬ جريان ديگري نيز به رشد خود ادامه مي داد: « تخريب و تحقير دين»
اين اما به نظرات مارکس٬ فرويد٬ فويرباخ و ديگراني که با نگرش فلسفي و تاريخي٬ دين را محصول ضعف اراده٬ بروز عقده هاي رواني ـ تاريخي و عدم علم انسان نسبت به پيرامون مي دانستند؛ ارتباطي نداشت. اين روند تحقيري٬ واکنشي در برابر قيموميت کليسا بود. زخم خورده گان از کليسا٬ چه مجرمين و تبعيديان و چه آنان که سلطه ی کشيشان را محدودکننده ی آزادی خويش مي ديدند در ميدان مبارزه با دين صف آرايي کردند. در کنار حمله به مراکز ديني٬ فضای آزاد پيش آمده به آنان مجال مي داد تا طعم شيرين آزادی را در محکوم کردن و هجو هر نوع مضاف ديني٬ از کتاب مقدس گرفته تا نهاد ونگرش وساختار و بالاخره انسان های ديني تجربه کنند. دينداری در نظر آنان مفهومي جز بلاهت و کوته بيني نداشت.
اما در کنار اين روند برون ديني ٬ جريان ديگري در درون دين سهمي در تخريب دين داشت وآن در کارتقويت و ترويج رسوم و عاداتي بود که از سويي نتيجه ي فروکاستن مفاهيم متعالي و دور از ذهن دين٬ توسط مومنان اوليه و از سوی ديگر ساخته ي مردماني بود که عقايد و آيين هاي قومي و قبيله اي و باستاني شان را به رنگ دين غالب در آوردند. اين رسوم علاوه بر تحت تأثير قرار دادن شعائر و مناسک ديني ٬ دست به مسخ اهداف و آرمان هاي دين نيز برآورد. با ظهور عصر روشنگري٬ اگرچه متون و باور هاي ديني از خرافه و اسطوره پيراسته شد و عقايد و مباني ديني  در چهره و ترکيبي عقلاني جلوه کرد اما آن رسوم دست از جايگاه انديشه و کارکرد متعالي دين نکشيدند.
چنين شد که در جوامعي که مدرنيسم را پيش از اصلاحات مذهبي و اجتماعي به استقبال رفتند؛ حيرت نبايد کرد اگر در حياط امام زاده اي٬ دختري در هيئتي کاملا مدرن٬ عقايد ماقبل سنتي اش را مومنانه به عمل در مي آورد.


 

اين نوشته را براي دوستي خواندم. او قرائت ديگري داشت. اينچنين که اگر به يک درخت هم اعتقاد کاملي داشته باشي نتيجه ي دلخواهت را به دست مي آوري. چون اين مسئله از مقولات ايماني ست. مقولاتي که به گفته ي آگوستين وقتي آغاز مي شوند که عقل پايان گرفته باشد. دينداري عاميانه نمي تواند بدون اين مقولات زنده بماند و انسان هاي اين سطح ٬ تمام ايمان و عشق دروني شان را در ظاهر اين رسوم عرضه مي کنند و البته قابل سرزنش نيستند. مي توان قرائات ديگري هم داشت. پس شما هم قلمي بزنيد.
                                                                                                 علي

   + انتظار انتظار ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳

... مُرد پری!

آن روسری سفيد کاش هيچ وقت نمی افتاد از سرت...

بچه بودم.کوچک و ريز.کوچکی اش را نمی توانم بگويم ، بس که ناديدنی است.آن کاناپه ی قهوه ای قديمی ، با همه ی سختی اش ، شد صندلی ای برای من که بايستم رويش و از آن بالا نگاه کنم.يک طرف آن کاناپه تو نشسته بودی و طرف ديگرش ... اسمش را چه بگذارم؟ بچه؟ کوچک و ريز؟ نه ، آن طرفش انگار هيچ کسی نبود.نبود؟

نشسته بودی.سر به زير و نه ... نه ، پری ... پری سر برآورده بود از دريای درونش و موج می زد.موج؟ چشمانش را می گويم.گريه کرده بود آخر.گريه کرده بود؟

حرف نزد اما.نگاه کرد فقط و من هم.سفيدی روسری اش تکثير شده بود روی صورتش ، روی چشمانش ، روی لبش.بعدها گفت که آن روز لبانش را سرخ سرخ کرده بود.دروغ می گفت.نمی گفت؟

بچه آن شب قد کشيد.تا کجايش را نمی دانم.اهميتی مگر دارد؟ چقدر گذشت؟ يک ساعت؟ دو ساعت؟ يک شب؟ هزار و يک شب؟ ولی هرچه که بود شب بود و بايد می خوابيديم.بلند شديم و رفتيم توی جايمان.خوابيديم.خوابيديم؟

روزها گذشت و چرخش اين عقربه ها سينه ام را خراش می داد.زخم ها پررنگ تر شدند.جای سالمی نبود.مرد بود و زخمهايش.

پری از آن شب به بعد فقط سياه پوشيد.از شبی که شنيد:« انگار هر روز می ميرم.هر شبی که می خوابم فکر می کنم شب آخر است ، صبحی در کار نيست.دنيا برايم ذاتاْ درد است.همه چيزش برايم سختی است و رنج.کی می ميرم؟ می ميرم؟»

برای من سياه می پوشيد؟ يا برای خودش که ديگر هيچ وقت خودش نشد؟ آن شب مرد مگر؟

کاش نرفته بودم ببينمش.کاش لحظاتی را که دنيا ـ همان تکه ی ذاتاْ دردآور دنيا ـ درونش رسوخ کرده بود نمی ديدم.کاش همان پری روسری سفيد باقی می ماند.کاش کمی مواظب خودش بود.بود؟

... سيگار سفيدپوشم به انتها می رسد.آرام آرام روسری سفيدش را از سر برمی دارد و خاکستر می شود.چشمانم را می بندم.نمی خواهم ببينم که چه انتهای حقيری دارد.روسری اش کم کم...

... آه آن روسری سفيد کاش هيچ وقت از سرت نمی افتاد بانو!

مجتبی

   + انتظار انتظار ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

دردي به بزرگي همه ي تاريخ!

... اين درد را بر کدام صفحه بنويسم که هيچ گاه فراموش نشود! زخمی که هم بر سر و هم بر دل خورده و دارويی نيست در جعبه ی شفابخش عطاران که درمانش بخشد.به اين در و آن در زدن ، نتيجه اش خستگی است و عميق شدن اين زخم.روی صندلی ام می نشينم و به اين فکر مي کنم که از کجا شروع شد؟ از کجا و کي اين بلا بر سرم فرود آمد؟ چرا هيچ وقت درست و حسابي به درمانش فکر نکردم؟ چرا گذاشتم اين قدر گسترش پيدا کند که همه چيز را اينگونه به هم بريزد؟
سرم که درد مي کند براي ... بله ، براي خواندن و نوشتن و دست به قلم شدن و به به و چه چه شنيدن.سرم که درد می کند براي ... بله ، براي فکر کردن به اين و آن و فلان موضوع و بهمان مبحث و هزار جور عنوان ديگر.سرم که درد مي کند براي ... البته ، براي عکس گرفتن و موسيقي و شاگرد اولي و کنکور کارشناسي ارشد و ... نه ، اين ها هيچ کدام به بزرگي آن درد تاريخي نيستند.درد تاريخي من.مني که سر لعنتي ام درد مي کند براي همه چيز غير از نگهداشتن اين چند شاخه ي عزيز و لطيف مو که دارند جلوي چشمانم يکي يکي بر زمين مي افتند و پرپر مي شوند...بله ، من دارم کچل مي شوم!


مجتبي




هر چه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم از خير اين عکس بگذرم...

   + انتظار انتظار ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

قصه ي آن لباس دست و پاگير!

صرف نظر از تمامي قواعد و اصول تکنيکي صنعت سينما ، فيلم مارمولک ، در محتوا ، از دو جنبه قابل بررسي است:

۱ـ در جامعه اي که ديدگاه رداپوشانه ، آن را به دو گروه ملبس و غير ملبس تقسيم کرده است و طبقه ي برتر برآمده از اين دوآليسم ، در ساز و کار سيستم حکومتي فربه تر و برخوردار از جايگاهي خداي گون شده است ؛ در جامعه اي که اقتدارگرايي فقهي ، سياست را در چنبره فشرده و اعتقاد به واسطه گري رداپوشان در حوزه ارتباط انسان و خداوند چهره اي فرابشري و اساطيري به انسانهايي داده است که حتي سعي در حفظ و صيانت از شمايلي دارند که به عصر انبيا باز مي گردد ؛ پرداخت بي محابا به اين تصوير و به چالش کشيدن قداستي که در طول ساليان ، فراچنگ آمده است ؛ بايد که بي خواب کند آن دسته رداپوشان عامي را که از قضاي روزگار و بر حسب سابقه ي مبارزاتي به مديريت کلان کشور رخت کشيده اند.پروژه ي حذف واسطه ها در ارتباط با خداوند در اروپا از همين مسير گذشته است.چراغهاي روشنگري به تاريکخانه کشيشان که افتاد ، همراه با پايه هاي کليسا ، اين تصوير ذهني مردم از نمايندگان خداوند بود که فروريخت.اين فيلم مي تواند آغازي باشد در اين راه.استقبال جامعه از اين روند در عنوان بزرگ اين فيلم پيداست: پرفروش ترين فيلم تاريخ سينماي ايران.

۲ـ هجوم به باور تفکر فقهي غالب در جامعه و گفتمان قرائت سنتي و مطلق از دين در اين فيلم وجه بارزي دارد.تکيه ي بيش از اندازه بر حديثي که راههاي رسيدن به خدا را به عدد انسانها مي داند ، حرکت يک جريان تکثرگرايانه در بطن فيلم و تصويرگري تجربه هايي که شخصيتهاي فرعي فيلم به گونه ي مبالغه آميزي دچار آن مي شوند ؛ روند فهم اين اثر را به حوزه اي نزديک مي کند که با دينداري عاميانه ، فقيهانه و حتي فيلسوفانه و خردگرايانه ي محض ، تفاوتي بسيار دارد.حوزه اي که از تعاليم عرفاني رنگ گرفته است.انسان در اين حوزه اگرچه خدا نيست ، اما جدا هم نيست ، متصل است به يک حقيقت نزديک ، به يک مطلق بي کرانه و اساس تعلق به اين مطلق است که او را متعهد مي کند به زيستن در چهارچوبي اخلاقي و انساني نه همگامي با ايدئولوژي شريعت مدارانه و دل بستن به پوسته ي ظواهر فقهي.خداي اين انسان زبان و قال را نمي نگرد.براي او سخن گفتن بي پيرايه و زبان گرم و عاميانه و عاشقانه ي يک شبان باارزشتر از پرستش سرد و خشک و استدلال گرايانه ي موسي است.در اين حوزه است که انسان پيش از آن که روحاني يا جسماني ، دزد يا فقيه ، مسلمان و يا کافر باشد ، بالذات ، صاحب ارزش و کرامت است.

گفتاري از ابوالحسن خرقاني اين قصه را تمام مي کند:

هرکس از در درآمد ، نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد که آن کس که خداي را به جان ارزد ، ابوالحسن را به نان ارزد.

علی

   + انتظار انتظار ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد