وادقان

خوب ، بد ، زشت = ۱ - ۸۳

...غمگين ، مثل همه سالها!
علي


سال ۸۲ سال غمگينی بود نه از آن رو که جهان آغازش را به استقبال جنگ رفت و ما پايانش را به سوگ انتخاب و آزادی نشستيم ؛ که اين هر دو در خاطره تاريخی اين سرزمين حال و هوای تازه ای دارد.جنگ که محصول خاور ميانه است و هنوز که هنوز است جهان صدايی از خشونت که می شنود گوش بر اين نقطه چسبانده است.اراده خدايگانی و حکومت مطلقه را نيز امروزه کمتر جايی چون اينجا که ما زندگی می کنيم سراغ می توان گرفت.

سال ۸۲ سال غمگينی بود نه از آن رو که سال فروريختن بود.بغداد ، ديکتاتور بغداد ، بم ، انتخابات ،انقلاب ، چه بسيار نمادها ، قداست ها ، سياستمدارها که به زير در آمدند و سال فروپاشی تاريخ ؛ در ويرانه های ارگ ، موزه های بين النهرين ، تخت جمشيد و در دلهايی که اميد داشتند به فردايی روشن تر.

سال ۸۲ سال غمگينی بود.نه برای من که مجتبی قبول شد و وحيد عاشق.و ما خواهرانی يافتيم از فراسوی خاطرات ، چه ، برای همه ما سال غمگينی بود.شادی ها لحظه ای جَستند و فروخفتند و آن غم تاريخی لحظه ای رهايمان نکرد.

سال ۸۲ سال غمگينی بود نه از آن رو که لحظه تحويلش را با شنيدن صدای توپی آغاز کرديم که نسبت به جنگ چالدران می برد ، بيدارباش برای جنگ ، يادمان آن شکست تاريخی ، يادآور آنکه ما جنگ را فراموش نميکنيم حتی اگر همه نوشته هايمان گواهی دهند.ما فرزندان جنگ ، فرزندان خشونت.

سال ۸۲ سال غمگينی بود از آن رو که همه سال ها غمگينند.لحظه لحظه روزها و شبها را خاطرات غمگنانه آغشته است و تسلايی نيست نه در کتيبه بابل که خشايارشاه بر آن حک کرده بود : «من برده داری را برانداختم و ايرانيان را در شادی و آبادی مسکن دادم» و نه در قرآن و روايات و متون تاريخی اسلام.همه آن شادی ها دود شد در آتشی که اسکندر در تخت جمشيد برافکند.همه آن عظمت ها فروريخت بر چاهی در شبهای کوفه و همه آن تاريخ بزرگ به يغما رفت و قرار گرفت بر دستهايی که برايمان مرگ به هديه آورده بودند و ما نماز خوانديم و قتل عام شديم و قرار نهادند که ما و برادرانمان يکديگر را بکشيم و اين کوتاه ترين طريق وصول به بهشت بود ، در آن شبها که طمع عصر طلايی بيدارمان نگاه مي داشت.سالها از آن پس همه غمگين شد که نشد آدمی لحظه ای را بی رنج به سر برد و ما در رنج زاده شديم ، در جهانی که در مرکز آن ، از جنگ متنفر ، از خشونت دور ، پر درد و بی تاريخ نشسته ايم بر آستان سالی نو.دريغی و حسرتي.


بهاري که جور ديگر بود...
خرابه


روزهاي آخر اسفند که مي شود انگار بايد بنشيني و روي زخمهاي کهنه ات را باز کني.باز کني تا هوايي بخورد و بگردي دنبال مرهم تازه اي.خيلي مهم نيست که روزهاي سال ۸۲ چگونه گذشت و چه اتفاقي افتاد که روزهاي زندگي همه ي ما سرشار از اين حادثه هاست.مهم تاثيري است که اين اتفاقها بر روح خسته مان مي گذارند و گاهي مسير رفتنمان را تغيير مي دهند و بهار ۸۲ براي من يکي از اين حادثه هاست.انگار نشسته بودم روي فرشي در عصري کودکانه و با مداد رنگي هايم تصوير خانه اي مي کشيدم و درختي که پر از سيب هاي قرمز بود و عروسکم با موهاي طلايي بافته مثل هميشه با چشمهاي باز خوابيده بود که حادثه ي بهار ۸۲ دستم را گرفت و با شتاب توي زندگي آدم بزرگ ها جا داد.عشق مثل حادثه اي ناگزير ثانيه هايم را انباشت و من بزرگ شدم.با دغدغه ي زندگي کردن ـ همراه شدن ـ تکيه دادن و تکيه کردن.انگار همه ي ثانيه هايم را قسمت کرده ام و اين روزها مي ترسم ، مي ترسم نتوانم بين گذشته هايم و فرداهاي نيامده پل بزنم.برايم دعا کنيد که توي کوچه پس کوچه هاي ناشناخته ي دنياي بزرگترها گم نشوم که بسيار به زندگي کودکانه خو گرفته بودم.


۱ + ۱۲ !
ريحانه ، ۱۲ ساله


سالی که گذشت تجربه اي بود از آدمهايي که گر چه در نگاه اول چيزي در آنها نمي ديدي اما درونشان سرشار بود از حرفها و تجربه هاي تازه.از چيزهايي که در نزديکي همين کوير خشک کاشان به باغي مي مانست سرشار سايه هاي سبز.آري آنها که از پشت همان کوههاي سر به فلک کشيده مي آمدند مثل کوه استوار بودند.آنها که از خنده هايشان مي توان فهميد که چگونه مي شود در اين برهوت رود بود.سال ۸۲ چيزي جز همين آشنايي ها و همين لحظاتي که در خاطر مي مانند و حک مي شوند براي گفتن نداشت.سال ۸۲ سالي بود که با تمام زيباييهايش آمد و اکنون با تمام اميدهايش به فردا پايان مي پذيرد.آري اميد به سالي که مي آيد.سالي که براي سيزدهمين بار نواخته خواهد شد.

   + انتظار انتظار ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

چه صبور بود شعر تو ، حسين

غزلي نوشت بر پهناي گرم بيابان.خط برادر اما بهتر بود.قلم و علم به دست او داد تا بنويسد.
چهره پسر بزرگتر را همه خوب به ياد داشتند.غزل چه شبيه بود به شعر پدربزرگ امين.
از گلوي غزل خون مي چکيد.يک غزل کودکانه.شش ماهه بود انگار.
با قافيه هايي آهنگين.همنوا با هلهله برآمده از حجله سپيد رنگ.
چه صبور بود ، غزل.آن خواهر سياه جامه با موهاي سپيد ، صبور بود که غزل به ما رسيد...
عجيب نيست اگر شعر حسين تا هميشه در گلوي تاريخ جاري است.



وقتي که ققنوس مي ديد ، بر باد خاکسترت را
مي جست ، شايد بيابد ، يک تکه از پيکرت را


دامن به دامن در آتش ، جبريل ، سيمرغ ايزد
آمد چو ديد از فراسو ، آتش به بال و پرت را


خون سفره اي از بلاها در کربلا پهن کردند
بالاي سفره نشاندند ، شب گريه خواهرت را


هر روز قرآن تازه بر نيزه ها مي نشانند
پاره ورق ها به صفين ، حالا بريده سرت را


با چاه خود قصه ها گفت مولا و اکنون تو بنويس
بر خاک گرم بيابان ، غمنامه آخرت را
...
آن روز با تيغ تشنه ، بر پيکرت مي دويدند
اما تو بر ما نهادي ، عريان ترين خنجرت را!


بدون علي سخت است تحمل چارديواري اين شهر.
تا عاشورا ، سرتان سلامت!
مجتبي

   + انتظار انتظار ; ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢
comment نظرات ()