وادقان

ديکتاتور فرو ريخت!

آنقدر غير منتظره و ناگهاني بود که با همان سرعت به نوشتن نشاندمان.صدام در دام ، سرانجام صدام و ...روزنامه شرق با تيتر "پايان ديکتاتور بزرگ" به قلم محمد قوچاني نوشت:"صدام که در قامت هيتلر ظهور کرده بود ، در چهره بن لادن دستگير شد".در روزهاي آينده هم خبرهاي ديگري خواهيم شنيد.هر اتفاقي ممکن است بيفتد.خبرهايي که دوباره گوشها را تيز کند.فارغ از همه آنها دستي به قلم ببريد.غير از اينکه پيام مي گذاريد ، برايمان از ديکتاتور بنويسيد و ميل کنيد.يعني بعد از اين همه ماجرا حرفي براي نوشتن نداريد؟!



...و گهي زين به پشت!
مجتبي



@ اول : صورتي تکيده ، چشم هايي بي روح ، چهره اي پر از زخم و تنهايي که در صورتش جاري بود.اين تنها صورت اصلاح نشده ديکتاتور نبود که بر خود لايه اي از گرد و خاک داشت ، خود او نيز در زير غبار گم شده بود.در هيبت انسانهاي اوليه.او صدامي نبود که مي شناختيم...
@ دوم : شادي مردم عراق را تنها نداشتن بهانه اي براي خنديدن در اين روزهاي پر آشوبشان است که توجيه مي کند.وگرنه آنها خود خوب مي دانند که در دامي عميق تر از گودال ديکتاتور گرفتار آمده اند.روي کدام بايد انگشت گذاشت؟ استبداد يک ديکتاتور يا استعمار يک گردن کلفت بيگانه؟ دوراهي غريبي است.راهها همه رو به سوي ترکستان است!
@ سوم : چرا حالا ؟ چه کسي محل اختفاي ديکتاتور را کشف کرد؟ شايد يک تکريتي که 250 ميليون دلار آمريکايي دهانش را آب انداخته بود ولي اين حس دروني من است ، اين که او طاقت دوري از مرکز دايره توجهات را نداشت.او را که هميشه چند دوربين تلويزيوني به نمايندگي از رسانه هاي جهاني همراهي مي کردند، فراموش کرده بودند.ديکتاتور تاب نياورد:"من اينجا هستم.من بايد هميشه آن وسطها باشم.حتي اگر آن وسطها ، ميان مشت هاي گره کرده اي باشد که مي خواهند جاي سالم در بدن من نباشد.من بايد..." متاسفم.ادبيات دروني يک ديکتاتور همين است ديگر.بايد ، حتما ، من ، من ، من ...!
@ چهارم : اطمينان شرط عقل نيست.اين را رسانه هاي غول پيکر با بازي هاي زيرکانه شان بارها به ما آموخته اند.باورکنيم يا نه؟ آيا اين خود خود خود صدام است؟
@ پنجم : چشم هايمان ديگر از تعجب گرد نخواهد شد.آنها هم که روزنه دل به روي همه اين تازيانه هاي بيداري بسته اند ، روزي حفره اي خواهند يافت که در آن رفيق تنهايي شان اسلحه اي خالي است.آهاي ، عراق همين بغل است.باور کنيم که اين قصه سر دراز دارد...
@ و آخر : طعنه آميز بود تنهايي او.با دستان خودش حفره اي کنده بود _ و يا شايد به فرمانش کنده بودند ، اصلا چه تفاوتي مي کند! _ تا پنهان باشد از شر چشم هايي که او را مي جستند.فرقي هم نمي کرد که اين چشمها مال يک عراقي ژنده پوش باشد يا از آن يک آمريکايي با موهاي روشن.داشت فراموش مي شد که پيدايش کردند، با دو کلاشينکف ، يک اسلحه کمري و 750 هزار دلار پول نقد.آن همه دبدبه و کبکبه به چشم بر هم زدني دود شد.بله آقاي صدام! چنين است رسم سراي درشت...!!!

   + انتظار انتظار ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

تمام شدني نيست...

...چشم ها خيره بر بازي روزگار.رنج پشت رنج.اين پاييز مرگ چه بي محابا تاخته بر ما و وادقان ما و هر چه داريم به غارت ميبرد.نگاهها هنوز از خيسي داغ نخستین دزدي پاييز آرام نگرفته بود که ديديم ناگاه عکس علی احمدي را هم در کنار تصوير محمد به خاطره ها سپرده اند.دستها تواني براي نوشتن ندارند.ذهنمان يخ بسته. چند روزي از ادامه سفر با شما باز مي مانيم.راهِ رفتنمان اينک خیال ها در سر دارد.سر مي نهيم به فرمانش.از وادقان (همين جا) دل مي بریم و به وادقان ( روستايمان) خواهيم رفت.پس تا بعد ، بلا از شما دور.
و چشم ها هنوز خيره بر بازي روزگار...

مجتبي

   + انتظار انتظار ; ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

محمد هاشم زاده ، يادها و خاطره ها...

داشت فراموشمان مي شد که تلنگري از حسن قريبي بيدارمان کرد.روزهايي بود که اولين نشريه روستاي وادقان با همت محمد و دوستاني چون حسن قريبي و با نام همين وبلاگ در دستانمان مي نشست.و اکنون که در آغاز کاريم ، شايد زيباترين شروع ، همين باشد.فعلا که دو نوشته بيشتر نداريم.اضافه کردن به اين عدد دو ، کار شماست.از او بنويسيد.از محمد...



هنري چون هنر تو
علي


يک هفته اي به چهلمت مانده بود که ناباورانه عکست را ديدم نشسته بر مزارت که بوي تازگي مي داد.و سخت بود براي مني که روزگاري تو را نقطه مقابل جمعي مي دانستم که در آن بودم و گاه همان زمانها با خود فکر مي کردم که حضور تو براي چه بود در نمايشي که به نام بچه هاي ما اجرا مي شد.و امروز که چهل و چند روز از نبودنت مي گذرد ، مي انديشم که تو هيچگاه زبانت را و نگاه و قلمت را آلوده به تنگ نظري ها نکردي و همراه نشدي با کساني که ادبيات خشن شان رنگ از چهره ها مي پراند.و بچه هاي آينده بايد بدانند که وادقان اگر از دخمه مطلق انديشي ها بيرون آمده است ، هنر آدمهايي مثل تو را در خود يافته بود که در اوج خشونت و کينه و تعصب قلمي را انتخاب کردند که مهربانانه وسعتي ديگر را نشان مي داد.
تاريخ فرهنگ و هنر و مهرورزي وادقان را هر گونه که بنويسند نام تو را به بزرگي خواهند نوشت.

مرا مهر سيه چشمان ...
مجتبي


کودکي کم سن و سال ، ميان کوچه هاي گلي يک محله قديمي ، گوشه اي دنج از وادقان.غرق در خاک محله به بهانه بازيهاي بچه گانه.چقدر کوچک.يک چهار ديواري که فاصله ميان ديوارهايش به وسعت يک محله روستايي بود ، دنياي کودکي من...
مادرم اين بار برايم حرفي متفاوت تر از هميشه داشت:"توي حسينيه تئاتر گذاشته اند.محمد هم مي آيد.خواستي برو." نام محمد برايم آشنا نبود.بيرون از آن محله خاک خورده هم برايم معنا نداشت.پاهايم مي لرزيد. ولي تا حسينيه کشيده شد.دستي اسيرشان کرده بود...
پس از آن نمايش که چيزي از آن در خاطرم نيست ، دستهايم را روي چشمانم گذاشته بودم. پشت تاريکي انگشتانم ، آن مرد بازيگر با آن هيبت و آن ريشها و سبيلهاي مشکي ـ که نمي دانستم مال خودش نيست ـ چشمک مي زد.با آن چشمهاي مهربان که سياه نبود.شد "اولين" کسي که بيرون از دنياي کودکي مي ديدمش.تاثير اين "اولين" را که خودتان مي دانيد...
بزرگ من شده بود.با اختلاف سني بالاي ۱۰ سال.غرق شدم در خاک وادقان به بهانه بازيهايي که ديگر اسم بچه گانه بر روي خود نداشت.بازي "کانونهاي فرهنگي".با او که هنوز برايم يک جفت چشم بود.که البته سياه نبود.با ريش و سبيلهايي که ديگر از صورتش پاک نمي شد.با همان هيبت قديمي...
چرخيد چرخ روزگار.کودکي نه چندان کم سن و سال.ميان کوچه هاي آجري خوابگاه در اين شهر دودگرفته.دستي بر گوشي تلفن.اين بار پدر برايم حرفي متفاوت تر از هميشه داشت:"محمد هم رفت." و سکوت کرد.قصه کودکي ام را مي دانست که سکوت کرد.من فقط گريه کردم. همين. يک دقيقه ، يک ريز.بچه شده بودم.دستم را روي صورت گذاشم.پشت تاريکي انگشتانم ديدمش.با همان هيبت قديم ، با ريش و سبيل هاي مردانه و با چشمهاي مهربانش که به سياهي مي زد انگار!

   + انتظار انتظار ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

صدا کن مرا

* چنين به نظرم آمده است که اين شبکه آمده است تا به يادمان بياورد که آدمی مچاله ی ماشينيزم نخواهد ماند و همچون خداوندگارش اسير مخلوق خود نخواهد شد. آدمی نشان داد که می شود از دل پيشرفته ترين ماشينها صدای ديگری بيرون کشيد؛ صدايی که فاصله ی شهرها و قلبهای ما را نزديک و نزديکتر کرده است و عشق صدای اين فاصله هاست.
*از همه دوستان که پيام فرستاده اند ممنونيم.شاهکار مجتبی را هم که می دانيد پيامهای قبلی همه پاک شدند.دوباره بنويسيد برای آرشيو ...
*آدرس ايميل را که داريد پس خيلی زود مطالب را ميل کنيد

چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود


احتمالا از این به بعد شنبه ها را با نوشته های جدیدی آغاز خواهیم کرد.منتظر باشید همان طور که ما منتظر پیامهای شما هستیم.

علی

   + انتظار انتظار ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

هر وقت که جور ديگری بوديد ...

اين روزها خستگی و تنبلی و بی حوصلگی افتاده به جان تک تک ثانيه هايی که قرار است قسمتی از ان صرف سرزدن به اين صفحات بشود.همتی بايد کرد ...
با علی که صحبت کرديم رسيديم به جايی که تا چند خط ديگر برايتان می گويم.اگر راضی بوديد، اگر به دلتان نشست ، اگر وقتتان را نمی گيرد و اگر حوصله اش را داشتيد با ما بياييد.راه درازی نبايد باشد ...
هر هفته يا هر دو هفته يک بار ـ شما بگوييد کدام باشد ـ موضوعی انتخاب می کنيم ، مقدمه ای بر ان می نويسيم و نوشته هايتان را در ادامه اش می آوريم.ان وقت هر هفته پرونده ای خواهيم داشت با موضوعی مشترک و نوشته هايی متفاوت.با امضاهايی که زمانی روی سينه صفحات «انتظار» می نشستند و البته با نويسنده هايی جديد که وادقان را نديده اند ولی دلشان هوای آنجا را کرده.
هر کدامتان در کنار خانه دلتان ، e_mailی بساريد و نوشته هايتان را برای ما بفرستيد. موضوعات را پيشنهاد بدهيد.ادرسهايتان را حتما بنويسيد و بعد به «وادقان» سری بزنيد و برای نوشته های بقيه پيام بگذاريد.ان وقت چه باک از اين فاصله ها؟ هر چه قدر که می خواهند باشند ...
دلم برای انتظار يک ذره شده.کاش می توانستم نشانتان بدهم که چقدر! اين جا می نويسيم که همين دلتنگی ها را مرهمی باشيم. پس دريغ نکنيد.کاری کنيد که از خوابگاه تا سايت دانشکده را بدوم برای نوشته ای که يک نفر توی اتاق خالی اش در گوشه ای می نويسد به ياد روزی که در «انتظار» و کنار هم می نوشتيم و می خوانديم.می خنديديم و از همديگر تعريف می کرديم.ديگر عمر ان ارزوهای بلند برای «انتظار» سر آمده و ما مانده ايم و کهنه کامپيوتری که بوی نو می دهد به خاطر شما.هر وقت شما جور ديگری بوديد ما را هم زير و رو می کنيد.باورش سخت است ولی امتحانش اسان...

مجتبی

   + انتظار انتظار ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

نوشتم باران ، باران باريد ...

از شروع نوشتن هميشه کار سختی است.ولی از آن گريزی نيست.
از وادقان بيشتر خواهيم نوشت و از خودمان ...
کودکانی که در ( انتظار ) قد کشيدند اينک در فکر انتظاری همگام با پيشرفت روز به سر می برند.کمی دير رسيديم و نام ( انتظار ) را از دست رفته ديديم.وادقان هم اسم بدی نيست حتی اگر ...
دعوتی از تمام وادقانی هايي که دستی بر قلم می برند و قلمی بر ورق.اينجا خانه ای برای شماست و برای نوشته هايتان.
می نويسيم وادقان شايد وادقانی در دفتر شعر فرزندانمان جان گرفت.شايد اصلا وادقان باريد...
تا فرصتی و وقتی و حوصله ای...

   + انتظار انتظار ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()