وادقان

قصه ي آن لباس دست و پاگير!

صرف نظر از تمامي قواعد و اصول تکنيکي صنعت سينما ، فيلم مارمولک ، در محتوا ، از دو جنبه قابل بررسي است:

۱ـ در جامعه اي که ديدگاه رداپوشانه ، آن را به دو گروه ملبس و غير ملبس تقسيم کرده است و طبقه ي برتر برآمده از اين دوآليسم ، در ساز و کار سيستم حکومتي فربه تر و برخوردار از جايگاهي خداي گون شده است ؛ در جامعه اي که اقتدارگرايي فقهي ، سياست را در چنبره فشرده و اعتقاد به واسطه گري رداپوشان در حوزه ارتباط انسان و خداوند چهره اي فرابشري و اساطيري به انسانهايي داده است که حتي سعي در حفظ و صيانت از شمايلي دارند که به عصر انبيا باز مي گردد ؛ پرداخت بي محابا به اين تصوير و به چالش کشيدن قداستي که در طول ساليان ، فراچنگ آمده است ؛ بايد که بي خواب کند آن دسته رداپوشان عامي را که از قضاي روزگار و بر حسب سابقه ي مبارزاتي به مديريت کلان کشور رخت کشيده اند.پروژه ي حذف واسطه ها در ارتباط با خداوند در اروپا از همين مسير گذشته است.چراغهاي روشنگري به تاريکخانه کشيشان که افتاد ، همراه با پايه هاي کليسا ، اين تصوير ذهني مردم از نمايندگان خداوند بود که فروريخت.اين فيلم مي تواند آغازي باشد در اين راه.استقبال جامعه از اين روند در عنوان بزرگ اين فيلم پيداست: پرفروش ترين فيلم تاريخ سينماي ايران.

۲ـ هجوم به باور تفکر فقهي غالب در جامعه و گفتمان قرائت سنتي و مطلق از دين در اين فيلم وجه بارزي دارد.تکيه ي بيش از اندازه بر حديثي که راههاي رسيدن به خدا را به عدد انسانها مي داند ، حرکت يک جريان تکثرگرايانه در بطن فيلم و تصويرگري تجربه هايي که شخصيتهاي فرعي فيلم به گونه ي مبالغه آميزي دچار آن مي شوند ؛ روند فهم اين اثر را به حوزه اي نزديک مي کند که با دينداري عاميانه ، فقيهانه و حتي فيلسوفانه و خردگرايانه ي محض ، تفاوتي بسيار دارد.حوزه اي که از تعاليم عرفاني رنگ گرفته است.انسان در اين حوزه اگرچه خدا نيست ، اما جدا هم نيست ، متصل است به يک حقيقت نزديک ، به يک مطلق بي کرانه و اساس تعلق به اين مطلق است که او را متعهد مي کند به زيستن در چهارچوبي اخلاقي و انساني نه همگامي با ايدئولوژي شريعت مدارانه و دل بستن به پوسته ي ظواهر فقهي.خداي اين انسان زبان و قال را نمي نگرد.براي او سخن گفتن بي پيرايه و زبان گرم و عاميانه و عاشقانه ي يک شبان باارزشتر از پرستش سرد و خشک و استدلال گرايانه ي موسي است.در اين حوزه است که انسان پيش از آن که روحاني يا جسماني ، دزد يا فقيه ، مسلمان و يا کافر باشد ، بالذات ، صاحب ارزش و کرامت است.

گفتاري از ابوالحسن خرقاني اين قصه را تمام مي کند:

هرکس از در درآمد ، نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد که آن کس که خداي را به جان ارزد ، ابوالحسن را به نان ارزد.

علی

   + انتظار انتظار ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

آخر قصه است ، بايد خوابيد!

حاجي با جملاتي کوتاه بدرقه ام کرد:« برو پسر ، ولي وسط اين بازي نه ، همين بازي سياست بود که دست علي را بست.برو ، دست علي به همراهت!»
به چارديواري تهران و دانشگاه که رسيدم ، علي دوسالي بود که شده بود مرد اين بازي.پرده بر دل گذاشته بود و عنان در کف عقل.دوستان بسيار داشت و در کوچه هاي کوي و دانشکده سلام ها بود که به سمتش سرازير مي شد.تا گوشه اي پنهان پيدا نمي کرديم ، مهلتي فراهم نمي آمد که از دست چشم ها و دهان ها در امان باشيم.تا بنشينيم و پرده برداريم و از دل بگوييم ، از اين دل لعنتي و وسوسه انگيز...
حالا که چند ماهي از آن روزها مي گذرد ، من از علي مشتاق ترم به دست شستن او از اين بازي.در اين روزها که «شانه هاي رفاقت زير گام هاي سياست» له شده اند ، علي را می بينم خسته از چرخ روزگار.از نارفيقاني که رخ از پرده برون انداخته اند و چنان کرده اند که علي بيايد و با زخمي بر سينه روبرويم بنشيند و بگويد:« بنويس ، بنويس از دوستاني که رفاقت سه ساله را پشيزي به حساب نياورده اند و غرق در اين بازي ، زبان را تازيانه کرده اند و زخم بر تن دوست ديروز مي زنند.بنويس که اين بازي ، منجلابي را مي ماند که رفيق و نارفيق نمي شناسد».مکثي کوتاه و آهي کشدار و ادامه سخن:« دو سه روز آخر است ، تمام مي شود.تو بنويس از دو چيز که برايشان پاياني نيست.تنها صداست که مي ماند ـ همان که فروغ همه عمر ناليد ـ و عشق که عالم و آدم فريادش مي کنند».بلند شد و رفت و من ديدمش که در انتهاي سالن گم مي شد و انگار هنوز مي گفت:« تو بنويس.بنويس اين بازي ، دست علي را بست و دل علي را نه». مي خواستم صدايش کنم.سرش را که برگرداند ، آرام زمزمه کنم:« برو ، دست علي به همراهت!».


مجتبي

   + انتظار انتظار ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳
comment نظرات ()