وادقان

... مُرد پری!

آن روسری سفيد کاش هيچ وقت نمی افتاد از سرت...

بچه بودم.کوچک و ريز.کوچکی اش را نمی توانم بگويم ، بس که ناديدنی است.آن کاناپه ی قهوه ای قديمی ، با همه ی سختی اش ، شد صندلی ای برای من که بايستم رويش و از آن بالا نگاه کنم.يک طرف آن کاناپه تو نشسته بودی و طرف ديگرش ... اسمش را چه بگذارم؟ بچه؟ کوچک و ريز؟ نه ، آن طرفش انگار هيچ کسی نبود.نبود؟

نشسته بودی.سر به زير و نه ... نه ، پری ... پری سر برآورده بود از دريای درونش و موج می زد.موج؟ چشمانش را می گويم.گريه کرده بود آخر.گريه کرده بود؟

حرف نزد اما.نگاه کرد فقط و من هم.سفيدی روسری اش تکثير شده بود روی صورتش ، روی چشمانش ، روی لبش.بعدها گفت که آن روز لبانش را سرخ سرخ کرده بود.دروغ می گفت.نمی گفت؟

بچه آن شب قد کشيد.تا کجايش را نمی دانم.اهميتی مگر دارد؟ چقدر گذشت؟ يک ساعت؟ دو ساعت؟ يک شب؟ هزار و يک شب؟ ولی هرچه که بود شب بود و بايد می خوابيديم.بلند شديم و رفتيم توی جايمان.خوابيديم.خوابيديم؟

روزها گذشت و چرخش اين عقربه ها سينه ام را خراش می داد.زخم ها پررنگ تر شدند.جای سالمی نبود.مرد بود و زخمهايش.

پری از آن شب به بعد فقط سياه پوشيد.از شبی که شنيد:« انگار هر روز می ميرم.هر شبی که می خوابم فکر می کنم شب آخر است ، صبحی در کار نيست.دنيا برايم ذاتاْ درد است.همه چيزش برايم سختی است و رنج.کی می ميرم؟ می ميرم؟»

برای من سياه می پوشيد؟ يا برای خودش که ديگر هيچ وقت خودش نشد؟ آن شب مرد مگر؟

کاش نرفته بودم ببينمش.کاش لحظاتی را که دنيا ـ همان تکه ی ذاتاْ دردآور دنيا ـ درونش رسوخ کرده بود نمی ديدم.کاش همان پری روسری سفيد باقی می ماند.کاش کمی مواظب خودش بود.بود؟

... سيگار سفيدپوشم به انتها می رسد.آرام آرام روسری سفيدش را از سر برمی دارد و خاکستر می شود.چشمانم را می بندم.نمی خواهم ببينم که چه انتهای حقيری دارد.روسری اش کم کم...

... آه آن روسری سفيد کاش هيچ وقت از سرت نمی افتاد بانو!

مجتبی

   + انتظار انتظار ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

دردي به بزرگي همه ي تاريخ!

... اين درد را بر کدام صفحه بنويسم که هيچ گاه فراموش نشود! زخمی که هم بر سر و هم بر دل خورده و دارويی نيست در جعبه ی شفابخش عطاران که درمانش بخشد.به اين در و آن در زدن ، نتيجه اش خستگی است و عميق شدن اين زخم.روی صندلی ام می نشينم و به اين فکر مي کنم که از کجا شروع شد؟ از کجا و کي اين بلا بر سرم فرود آمد؟ چرا هيچ وقت درست و حسابي به درمانش فکر نکردم؟ چرا گذاشتم اين قدر گسترش پيدا کند که همه چيز را اينگونه به هم بريزد؟
سرم که درد مي کند براي ... بله ، براي خواندن و نوشتن و دست به قلم شدن و به به و چه چه شنيدن.سرم که درد می کند براي ... بله ، براي فکر کردن به اين و آن و فلان موضوع و بهمان مبحث و هزار جور عنوان ديگر.سرم که درد مي کند براي ... البته ، براي عکس گرفتن و موسيقي و شاگرد اولي و کنکور کارشناسي ارشد و ... نه ، اين ها هيچ کدام به بزرگي آن درد تاريخي نيستند.درد تاريخي من.مني که سر لعنتي ام درد مي کند براي همه چيز غير از نگهداشتن اين چند شاخه ي عزيز و لطيف مو که دارند جلوي چشمانم يکي يکي بر زمين مي افتند و پرپر مي شوند...بله ، من دارم کچل مي شوم!


مجتبي




هر چه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم از خير اين عکس بگذرم...

   + انتظار انتظار ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳
comment نظرات ()