وادقان

هزار رنگ دلتنگي

@ روزي در خاطره هايم جان مي گيرد که در پناه چادر سياه مادر ـ سقفي که تن پوش هراس هميشگي ماست ـ برده مي شدم تا « کلاس اولي » لقب يکساله ام باشد.ترس مرموز روز اول مدرسه در کنار آن چادر سياه ، رنگ مي باخت.بالاتر و شيرين تر از آن سياهي رنگي نبود.روز اول دانشگاه را اما چه زود از ياد برده ام...
@ با شوقي توصيف ناپذير براي « انتظار » خودمان مي نوشتيم و از خواندنش سيراب مي شديم.« انتظار »ي که نهايت تيراژش به صد مي رسيد و يازده شماره بيشتر دوام نياورد.بعدها روزنامه « جهان فوتبال » با تيراژي پنج رقمي شد منزلگاه نوشته هايم.چند وقتي هست که برگشته ام به بازخواني « انتظار ». و از اينکه ديگر گذارم به آن ساختمان چهار طبقه خيابان ايرانشهر جنوبي نمي افتد ، غمي در دل نيست...
@ معلم کلاس اول را يادم هست که سرم را شکست به ضربه اي از روي خشمي ناگهاني.خون بود که مي جوشيد.ولي دستان مهربانش تا آخر آن سال از سر شکسته ام دور نشد مبادا سرشکسته شوم...استاد که با آن چهره بي روح وارد کلاس دانشکده شد ، دستي بر جاي آن زخم قديمي بردم.هنوز گرم بود از مهرباني انگشتان آن معلم دوست داشتني...
@ شبي از عمر را با علي عزيز در کنار دوستان « کانون دانشگاهيان کاشان » به سر برديم.به سخنراني سياستمداري ـ که «آرمان»ها در سر دارد ـ و بعد هم به آهنگي برخاسته از دل يک سنتور چشم نواز مهمانمان کردند.ولي لذت آن شب از جاي ديگري بود.از زنده شدن خاطره جلسه کانون فرهنگي خودمان که علي مصلحي عزيز از موسيقي مي گفت و سيد خنده رو بر تنبک رنگ و رو رفته اش انگشت می کوبید.
@ «ورودي هاي ۸۲ مديريت صنعتي» هسته اي را شکل دادند و در فکر انتخاب مسئولي برايش بودند که دست من از سر بي خبري بالا رفت و راي ها که شمرده شد ، عکسي انداختند از ما ـ من و سه نفر ديگر از برگزيده ها ـ و انتظار لبخندي داشتند براي عکسي ماندگارتر.لبخندي حقيقي صورتم را پوشاند و نور فلاش چشم هايم را بست.هيچ کدامشان نمي دانستند که پشت آن لبخند و آن پلک های بسته ، ياد روزهاي انتخابات کانون مهديه گذر مي کند وقتي که برگه راي من ارزشي بيش از برگ هاي بقيه نداشت و در تب و تاب آن بودم که سرنوشت يکساله کانون در دست چه کسي چرخ مي خورد.
@ دلتنگي هايي از اين دست کم نيست.کمي بچه گانه است ولي بگذار باشد که به همين خاطره هاي کودکانه دل خوشيم.
@ اما روي ديگر اين سکه اين که فضاي دانشگاه مجالي است تنگ براي آگاهي.نعمتي که بسياري از دانشگاهيان امروز آن را قدر نمي دانند و فردا ، زماني خواهد بود که در تنگناهاي سرد زندگي به ياد بياورند روزهاي گرم دانشگاه را و انگشت حسرت بر دهان و دندان برند.
@ از خودم هم مي ترسم.از اين که در فرداي نزديکي بنشينم و طعنه آميزانه در ميان روزهاي رفته دانشگاه و روزنامه و چهره آن استاد و فلان انتخابات و شب نشيني در فلان کانون ـ همان روزها و شب هايي را که در سطرهاي نخستين با يادآوري بريده اي از گذشته هاي دور به سخره گرفتمشان ـ در پي خاطره اي شيرين دست و پا بزنم!


مجتبي

   + انتظار انتظار ; ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢
comment نظرات ()