وادقان

برگه هاي سفيد اين دفتر کهنه

نمي دانيم اين برگه هايي که قرار است بر دلشان نام مجلس نشينان نوشته شود ، روي دستها باد ميکنند يا نه.نمي دانيم اوايل اسفند روزهای حماسه خواهد بود يا مجالي براي دروغ هاي تازه تر.حکايت غريبي است.اما هر چه که باشد آن قدر ارزشش را دارد که صفحاتي برايش سياه شوند.ببين داستان ما به کجا کشيده که اين جمله آخر را با شکي طعنه آميز نوشتيم.راستي ارزشش را دارد؟!!!

بن بست ؟
وحيد


امان از وقتي که قرار باشه براي موضوعي بنويسي که زمانه وادارت کرده باشه به دوست نداشتن آن ، هر چند به قول «خاتمي» يکي از بزرگترين مظاهر مردم سالاري باشه و خوب که به پشت سر نگاه مي کني گذشته ای نزديک را مي بيني که شور و هيجان همه را پاي صندوق هاي راي کشانيده بود و حالا ياس و سرخوردگي را بر جامعه غالب می بيني.سخت است ولي هست و همين اذيت مي کند ما را که پس از «دوم خرداد» عشق را در همه چيز اين وطن جستجو مي کرديم حتي جاهايي را که با آن بيگانه بود.به قول «بهنود» پاسداري از اين ظريف نوپا سخت است و نیازمند تلاش زیاد ، ولي نمي دانيم کجاي کار ما ـ و اصلا مگر کار ما ـ اشکال داشته که خيلي زود اين ظريف نوپا به بن بست رسيده است.مگر به بن بست رسيده؟
با اين شرايطي که بر جامعه حاکم است و بر اعصاب ما ، توقع بهتر نوشتن که هيچ ، اصلا توقع نوشتن هم نبايد داشته باشيم و نمي دانم اگر مرحوم «فرخي»در اين زمانه اي که ما هستيم مي بود آيا باز هم مي گفت:«این مملکت انقلاب مي خواهد و بس ... ».

و ما باران ...
علي

«ما باران بوديم»٬ اين را پرنده وقتي از قفس آزاد شد گفت و چرخي زد و رفت.و من به خرداد ۸۴ مي انديشيدم٬ وقتي در قفس سیاست باز شود و سيد ـ که اين روزها سخت دلم گرفته است برايش که نگاهش چونان زمستاني شده ست با رنگ قرنها غربت و سکوت ـ و ما نسلي که با او به قفس درآمديم ؛ رها شويم و بباريم بر دشتهاي بيکرانه ي سرزميني که مردمانش هنوز خواب قهرمانان اساطيري مي بينند.آن روز چه روياي دوردستي است!!!
و اين انتخابات سخت است و مي گذرد؛ بي حضور ما اما.و آنچه مي ماند ميهمانخانه ي مهمان کش روزش تاريکي ست که دل مسافرانش خسته تر و اندوهبارتر ـ و پرکینه ـ خواهد ماند.


فرار تا فراموشي
مجتبي


حاج عزت ا...، آن پدربزرگ دوست داشتني ، صدايمان که مي کرد به دقيقه اي نمي کشيد که ما را روي آن خرمن کوب قديمي ، سرخوش و آماده براي خنده هاي کودکانه مي ديد.الاغ پدربزرگ ، لابد از هيچ کس به اندازه ما بدش نمي آمد.خرمن کوب را ديد مي زد و ما چند کودک شوخ وشنگ را.چقدر صبور بود بيچاره.الاغ مي چرخيد و مي چرخيد و ما هم سوار بر خرمن کوب در پي اش.در روزهايي که هيچ دغدغه اي نبود.در روزهايي که غم بود ، اما کم بود...
انتخابات ، چپ ، راست ، مستقل ، سياست ، تحريم ، تحصن ، استعفا ... چقدر واژه بر سرم آوار شده و من گم شده ام ميان هياهوي غريب اين جنگ براي قدرت.
«جاشوا» آن کودک فيلم «زندگي زيباست» شاهکار روبرتو بنيني را به خاطر مي آورم که در ميانه آن سختي ها و از آن جنگ بزرگ هيچ نفهميد و پدرش با ظرافتي تحسين برانگيز ، پسر را در روياي يک بازي کودکانه نگه داشت و در انتها ، جاشوا سوار بر تانکي غول پيکر _ جايزه آن بازي که پدر به دروغ طراحي کرد _ به آغوش مادر بازگشت.روزي فرار خواهم کرد از اين شهر و بر سر قبر پدر بزرگ خواهم نشست و در دامن بازي هاي کودکي غرق خواهم شد.جايزه بازي هم همان صداي شيرين پدربزرگ باشد و من به سويش بدوم و سوار بر خرمن کوب ، بدون نگاهي به چشم هاي خسته الاغ پدربزرگ بچرخم و بچرخم و همه اين سر و صداهاي سياست را يک بازي کودکانه به حساب آورم.حيوان بيچاره که از نفس افتاد ، اين منم که از خرمن کوب پايين مي پرم و رها از پيروزي چپ و راست ، مانند جاشواي سوار بر تانک فرياد مي زنم : «ما پيروز شديم»!

   + انتظار انتظار ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٢
comment نظرات ()