وادقان

چه صبور بود شعر تو ، حسين

غزلي نوشت بر پهناي گرم بيابان.خط برادر اما بهتر بود.قلم و علم به دست او داد تا بنويسد.
چهره پسر بزرگتر را همه خوب به ياد داشتند.غزل چه شبيه بود به شعر پدربزرگ امين.
از گلوي غزل خون مي چکيد.يک غزل کودکانه.شش ماهه بود انگار.
با قافيه هايي آهنگين.همنوا با هلهله برآمده از حجله سپيد رنگ.
چه صبور بود ، غزل.آن خواهر سياه جامه با موهاي سپيد ، صبور بود که غزل به ما رسيد...
عجيب نيست اگر شعر حسين تا هميشه در گلوي تاريخ جاري است.



وقتي که ققنوس مي ديد ، بر باد خاکسترت را
مي جست ، شايد بيابد ، يک تکه از پيکرت را


دامن به دامن در آتش ، جبريل ، سيمرغ ايزد
آمد چو ديد از فراسو ، آتش به بال و پرت را


خون سفره اي از بلاها در کربلا پهن کردند
بالاي سفره نشاندند ، شب گريه خواهرت را


هر روز قرآن تازه بر نيزه ها مي نشانند
پاره ورق ها به صفين ، حالا بريده سرت را


با چاه خود قصه ها گفت مولا و اکنون تو بنويس
بر خاک گرم بيابان ، غمنامه آخرت را
...
آن روز با تيغ تشنه ، بر پيکرت مي دويدند
اما تو بر ما نهادي ، عريان ترين خنجرت را!


بدون علي سخت است تحمل چارديواري اين شهر.
تا عاشورا ، سرتان سلامت!
مجتبي

   + انتظار انتظار ; ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢
comment نظرات ()