وادقان

آخر قصه است ، بايد خوابيد!

حاجي با جملاتي کوتاه بدرقه ام کرد:« برو پسر ، ولي وسط اين بازي نه ، همين بازي سياست بود که دست علي را بست.برو ، دست علي به همراهت!»
به چارديواري تهران و دانشگاه که رسيدم ، علي دوسالي بود که شده بود مرد اين بازي.پرده بر دل گذاشته بود و عنان در کف عقل.دوستان بسيار داشت و در کوچه هاي کوي و دانشکده سلام ها بود که به سمتش سرازير مي شد.تا گوشه اي پنهان پيدا نمي کرديم ، مهلتي فراهم نمي آمد که از دست چشم ها و دهان ها در امان باشيم.تا بنشينيم و پرده برداريم و از دل بگوييم ، از اين دل لعنتي و وسوسه انگيز...
حالا که چند ماهي از آن روزها مي گذرد ، من از علي مشتاق ترم به دست شستن او از اين بازي.در اين روزها که «شانه هاي رفاقت زير گام هاي سياست» له شده اند ، علي را می بينم خسته از چرخ روزگار.از نارفيقاني که رخ از پرده برون انداخته اند و چنان کرده اند که علي بيايد و با زخمي بر سينه روبرويم بنشيند و بگويد:« بنويس ، بنويس از دوستاني که رفاقت سه ساله را پشيزي به حساب نياورده اند و غرق در اين بازي ، زبان را تازيانه کرده اند و زخم بر تن دوست ديروز مي زنند.بنويس که اين بازي ، منجلابي را مي ماند که رفيق و نارفيق نمي شناسد».مکثي کوتاه و آهي کشدار و ادامه سخن:« دو سه روز آخر است ، تمام مي شود.تو بنويس از دو چيز که برايشان پاياني نيست.تنها صداست که مي ماند ـ همان که فروغ همه عمر ناليد ـ و عشق که عالم و آدم فريادش مي کنند».بلند شد و رفت و من ديدمش که در انتهاي سالن گم مي شد و انگار هنوز مي گفت:« تو بنويس.بنويس اين بازي ، دست علي را بست و دل علي را نه». مي خواستم صدايش کنم.سرش را که برگرداند ، آرام زمزمه کنم:« برو ، دست علي به همراهت!».


مجتبي

   + انتظار انتظار ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳
comment نظرات ()