وادقان

دردي به بزرگي همه ي تاريخ!

... اين درد را بر کدام صفحه بنويسم که هيچ گاه فراموش نشود! زخمی که هم بر سر و هم بر دل خورده و دارويی نيست در جعبه ی شفابخش عطاران که درمانش بخشد.به اين در و آن در زدن ، نتيجه اش خستگی است و عميق شدن اين زخم.روی صندلی ام می نشينم و به اين فکر مي کنم که از کجا شروع شد؟ از کجا و کي اين بلا بر سرم فرود آمد؟ چرا هيچ وقت درست و حسابي به درمانش فکر نکردم؟ چرا گذاشتم اين قدر گسترش پيدا کند که همه چيز را اينگونه به هم بريزد؟
سرم که درد مي کند براي ... بله ، براي خواندن و نوشتن و دست به قلم شدن و به به و چه چه شنيدن.سرم که درد می کند براي ... بله ، براي فکر کردن به اين و آن و فلان موضوع و بهمان مبحث و هزار جور عنوان ديگر.سرم که درد مي کند براي ... البته ، براي عکس گرفتن و موسيقي و شاگرد اولي و کنکور کارشناسي ارشد و ... نه ، اين ها هيچ کدام به بزرگي آن درد تاريخي نيستند.درد تاريخي من.مني که سر لعنتي ام درد مي کند براي همه چيز غير از نگهداشتن اين چند شاخه ي عزيز و لطيف مو که دارند جلوي چشمانم يکي يکي بر زمين مي افتند و پرپر مي شوند...بله ، من دارم کچل مي شوم!


مجتبي




هر چه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم از خير اين عکس بگذرم...

   + انتظار انتظار ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳
comment نظرات ()