وادقان

بدرود شيخ ما ، بدرود!

نيمه ی شبی مثل تمام شبها ، پاها رو به قبله و تمام.شيخ ما سر بر بالين مرگ گذاشت و حتی فرصتی نيافت که ما را وصيتی به يادگار گذارد و دهان هايمان تنها به « خدايش بيامرزد »ی نيمه باز ماند...

انقلاب بود و جنگ بود و برو و بيا و البته فرصتی که در ذهن نمی آيد بزرگی اش.پايه ها فرو می ريخت و هر تغييری ممکن به نظر می رسيد.می شد چنان ساخت که فرونريزد و چنان کاشت که خزان نپذيرد.می شد کمی نشست و کمی فکر کرد و کمی بر بستر آن فکر حرکت کرد.« کمی » يعنی خيلی کم.بله ، می شد اگر می خواستيم ، اگر می خواستند!

و اين خواسته های به ظاهر شدنی در دل حرکت های بزرگ اجتماعی انگار مجالی برای خودنمايی نمی يابند.انقلاب و پيامدهای آن بر موج سوار می شوند و از آن فرمان می برند و ساحل تعمق و انديشه ، گردشگری بر سينه ی خود نمی بيند که حتی خسته از موج سواری دمی بر شنهای آن بياسايد.اينگونه بود که فرصت از دست رفت و تنها خاکستر حسرتی بر جا ماند.بر سر « هيچ » مجادله ای تمام ناشدنی آغاز شد و پايان نگرفت تا زمانی که آدم های آن ميدان يا پا از گود برداشتند و يا سر در گور فرو بردند.آنان را سرزنش نمی کنم که « چنان بودن » نتيجه ی قابل پيش بينی تمام حرکت های خودجوشی است که ادامه ی راه را هم به همين شکل می خواهند و ثانيه ای اجازه به جولان انديشه نمی دهند.سرزنشی هم اگر هست ، به خاطر سوخت شدن آن فرصت طلايی است.که می توانستيم بانی يا ادامه دهنده ی اختلافی نباشيم که آتش در هر دو خانه زد.بله ، می توانستند!

اينک شيخ در خاک آرميده است.مسجد و مهديه برپای اند اگر استحکام آنها را در استواری مصالح و معماری اش بجوييم.ديوارهايشان اما پشتی برای تکيه زدن نمی يابند.خالی اند و در نظر من آواره.ستون های بتونی زيارت لرزان تر از هميشه اند و ريشه های ده را هم بگذار بگويم که خشکيده اند.اين ده با خرابه های آبادش ، اکنون يا آرامشگاه عده ای است که عزيزانشان را در آن به دنيای خاک سپرده اند و يا مجموعه ای باغ که می تواند گرمای ديوانه کننده ی شهرها را برای سرهای آتش گرفته تحمل پذير کند.سرهايی که اگر فکری هم در خود جای داده باشند ، فرصتی نمی بينند که آن را به تلاطم درآورند.فرصتی که دردآورانه رو به تباهی رفت و تکرار نخواهد شد ، احتمالاً.ده سرد ما مانده و پهنه ای وسيع که پهلوانانش را بر زمين زد و خود اکنون چاله ی تيله بازی کودکان مدرنيته و خلوت گفت و گوی زنان کوچه نشين هم نيست!

اينک شيخ در خاک آرميده است.رو به قبله و تن در سفيدی کفن.با پشته ای سنگين از آنچه کرد و نکرد.تمام شد و حسرت بی پايان من از آنِ روستايی است که سالها پيش تمام شده بود!

مجتبی

   + انتظار انتظار ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳
comment نظرات ()