وادقان

انديشه ای هست ، اگر موجی نيست...

برادر بزرگم حسين حاجي زاده نقدي بر مطلب «  بدرود شيخ ما ، بدرود » در وبخانه ي يکي از دوستان نوشت با عنوان « ايزماق » که قلم بر دست بازآورد و بر آنم داشت تا توضيحاتي بر آن سياهه اضافه کنم.

روزگاري بر همه ي ما مي گذرد که يادآوردن از گذشته ، جدا از لحظه هاي سرخوشانه ي آن ، غمي نيز با خود دارد و اين غم ، ديواري مي شود بلند که در برابر ذهن مي نشيند و آن را بازمي گرداند به امروز.کوچکترين حسن مرگ شايد اين است که آن ديوار را براي دقيقه اي هم که شده فرو مي ريزد.اگر کسي از اهالي وادقان رخت برمي دارد به سوي دنياي ديگر و آنگاه از او مي نويسيم ، دليلي دارد به همين سادگي و روشني.

در نوشته ي پيشين آمده بود که شيخ ما رفت با پشته اي سنگين از آنچه کرد و نکرد.که کرده هايش در برابر ديدگان ماست و نکرده هايش را در سکوت ويران کننده ي ده مي توان حس کرد.من نوشته ام « شيخ » و شما بخوانيد : همه ي بزرگان ديروز وادقان.

اگر امروز مجتباي کوچک مي تواند از بزرگي مثل شيخ بنويسد و از نقد يک دوست قند در دلش آب شود و دوباره هوس کند که جوابي بدهد بي آنکه بر سر حرف خويش جاهلانه اصرار ورزد ، خود برهان محکمي است بر اين که « انديشه » جايي هرچند کوچک در ميان نسل ما باز کرده است.اگر با دوستاني مي نشينيم و بر مي خيزيم و تنهايي مان را قسمت مي کنيم که در سالياني نه چندان دور ، نشستن هر يک از ما بر سفره ي ديگري حرام بود و حرام خوري ، نشاني آشکار از راهي است که از گذشتگانمان جدا کرده ايم ، گيرم که موجي نباشد تا بر سر آن هياهو کنيم.که اگر اکنون بر ساحل تعمق روزگار نمي گذرانيم ، دلخوشيم که در گرداب کينه و جهل هم دست و پا نمي زنيم.فردايي هم اگر بود که بنشينند و بر ما بتازند و از ما پاسخ طلب کنند ، دست و دلمان را نشانشان مي دهيم که چگونه در فوران کينه ها در کنار هم نشستند و حداقل آنکه براي جواني خودمان پشتوانه اي محکم ساختند.اگر صفايي و تفکري در ميان داشتند حرفمان را باور خواهند کرد و دست از سرزنش خواهند کشيد.

خاطره اي بگويم و تمام.مجلسي بود و بزرگان بر گرد ميزي نشسته بودند و البته کودکي هم در آن ميان مي رفت و مي آمد و دزدانه همه چيز را مي شنيد و جايي در ذهنش پنهان مي کرد.گاهي دستي بر سرش مي کشيدند و گاهي به لبخندي ساختگي مهمانش مي کردند.از مسجد سخن مي رفت و شيخ عزيز درآمد که : « مسجد را ساختيم  ، مسجدرو ( کسي که به مسجد مي رود !) هم کم کم تربيت  مي شود » . و کودک ، با جرأتي باورنکردني به جواب نشست :« کاش مسجدرو مي ساختيد ، آن وقت هرگوشه اي از اين ده مسجدي بود.» نگاههاي عتاب آلود جمع همه چيز را براي آن کودک روشن کرد که از در بيرون دويد و در هاي و هوي کوچه هاي آن خراب آباد گم شد!

مجتبی

 

   + انتظار انتظار ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳
comment نظرات ()