وادقان

و اينک « بم » ...

زير خروارها خاک.اينجا نفسي نيست تا مرا نجات دهد.من مدفون شده ام.صداي پاهايي را مي شنوم که از کنار من رد مي شوند و مرا نمي بينند.مي شنوم که مي گويند ديگر بمي نيست. ديگر ارگي نيست.مردمش دفن شده اند و...
من کسي را صدا نميزنم.من ميخواهم همين طور با خودم تنها باشم.تا هر وقت که دوام بياورم.تا نفس آخر...
برخيزم که چه؟ که چه چيزي را ببينم؟ شهرم کو؟ ارگ شهرم کو؟ بچه هاي کوچه مان کجايند؟بر سر مادر و پدر چه آمده است؟... بر سر من چه آمده است؟!
من تا نفس آخر با بوي خاک فروريخته شهر ويران شده ام تنها مي مانم.آه،شهر من مدفون شده است!

   + انتظار انتظار ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ دی ،۱۳۸٢
comment نظرات ()