وادقان

بم ، شهر غم

اصغر گفت فرار کرده اي گفتم آري فرار، از خودم فرار کرده ام.


سه روزي بود که در ارگ بوديم.شنيده بودم کاروانسرايي مخصوص زردشتيها آن اطراف است، رفتم برای بازديد.در بسته بود.صدا زدم.پيرمرد با سرفه هايي ممتد صدا زد:«تعطيل است». فرياد زدم که از راه دور آمده ام.در را باز کرد و داخل شدم.پشت سرم در بسته شد و پيرمرد نشست پاي بساطش. حيران درها و ديوارها مانده بودم که نگاهم بر چشمهاي سياهي خيره ماند.ديده بودمش در عکسها.معصوم با ستاره هاي ته چشمانش.دوست شديم.نوه ي پيرمرد بود.پدرش به سفري دور رفته بود و مادر تنها گذاشته بودش.مي رفت کلاس اول ابتدايي.مي ترسيد.ديروز که از کنار آن خرابه گذشتم جرات نکردم از آنها که آنجا بودند بپرسم.تنها با خود گفتم کاش آرام مرده باشد.
بم به همان جايي که از آن آمده بود برگشت.به تاريخ.از دو هزار سال تاريخ ، ديروز در بم خبري نبود.آنجا تنها يادی به حمله ي چنگيز مي برد بي خون اما.
از هواپيما که پياده شديم دانستيم وارد جهنمي شده ايم بي آتش.مگر اين آتش چيست که جهنم را با آن ترسناک کرده اند. ( باز خاطره ي ارگ جان گرفت.داخل ارگ مسجدي بود که بر آتشکده اي بنا کرده بودند.به دکتر همتي گفتم :«سيطره و ويرانگری اعراب!» گوشه اي را نشانم داد : «مهراب آتشدان» ) کاش آنجا آتش مي گرفت تا مردماني از سرما نمي مردند.
از همان آغاز به هم ريخته بوديم.وسوسه ي ديدن شهر ديوانه مان کرده بود.هيچ ماشيني نبود و ما بالاخره بيست سي نفر با يک وانت به شهر رفتيم.در مرکز شهر که پياده شديم ابتدا بوي تعفن بود که گيجمان کرد و بعد دربدري.گروهها از هم پاشيده بودند و هيچ مسوولي نبود.وسيله اي نداشتيم و هر کجا که رفتيم جواب منفي بود.شش نفري وارد کوچه اي شديم و فاجعه کم کم رنگ مي گرفت.
پيرمرد جلويمان پريد و با التماس به خانه اي بردمان که تنها ديواري از آن مانده بود.گفت : شش نفر زير اين آوارند.گفتيم : کجا ؟ نمي دانست.صبح زود از بندر آمده بود.مي گفت : شايد خواهرم آنجا کنار ديوار نماز شب مي خوانده است.نيم متري پايين رفتيم.نشد.هيچ وسيله اي نبود.کلنگي حتي.خسته از بيخوابي ديشب و گيج از اين همه وهم.
زن آمد که دستي بيرون مانده است شما را به خدا... دو ساعتي طول کشيد تا او را بيرون کشيديم.معلمي بود چهل ساله تکه ي بزرگي از سقف مانده بود روي کمرش.
کنار خيابان دسته اي زن آمدند و بردندمان به خانه اي با ديوارهايي خشتي و تيرآهنهايي کهنه که درهم ريخته بودند.دختر گفت : مادر اينجا خوابيده بود با سه برادرم.جايشان را نشان داد.کنده بودند ، نشاني نبود.دختر گفت : اين اتاق افسانه است.آنجا کنار مبلها مي خوابيد.چند تکه چوب را کنار انداختيم.هشت کتاب سهراب بود وخبري نبود ، با عکس شهريار بر ديوار.سهراب آن دم آيا از گونه هايي نمي سرود که ما خواب بوديم و تر شدند؟
اما از اشک خبري نبود.گريه چه معنا دارد آنجا که مصيبت چون کوه ايستاده است؟ فرار کردم که نمي دانستم چه کنم.که مي خواستيم و نمي توانستيم.شما اگر بوديد، اگر از مردي که روي خرابه اي نشسته بود مات و مبهوت ، مي پرسيديد کمک نمي خواهي و او آرام مي گفت : پنج نفر اينجا زير پاي منند ، چه مي کرديد؟ دنيا روي سرتان خراب نمي شد؟ شما اگر بوديد و هر طرف مرده اي مي ديديد پيچيده در پتو ، کودک و بزرگ و مرداني را که ايستاده بودند با چشمهايي از حدقه درآمده ، آيا در آن نمي خوانديد که به شما مي گويند: آمده ايد توي اين شهر که بخوريد و سيگار بکشيد و هيچ غلطي نکنيد؟ گفتند و راست هم مي گفتند.شما اگر بوديد و مي ديديد آن خوابگاه دانشجويي را که چهارصد نفر مرده بودند و سه نفر تا صبح ناله ي دوستانشان را شنيده بودند و نمي توانستند... شما اگر بوديد و می ديديد دخترکاني معصوم را کنار مادران مرده شان... شما اگر بوديد و مرد را می ديديد که چگونه خود را روي دخترش انداخته بود و هر دو مرده بودند... شما اگر بوديد و از آن راننده مي پرسيديد:آقا فرودگاه نمي روي و او با چشماني فرورفته در اعماق می پرسيد: نمي دانم، کجا بروم؟ چه کنم؟.. خانواده ام همه زير آوارند... شما اگر بوديد و مي ديديد آن تازه عروس و داماد را در آغوش هم زير خروارها خاک ، ضجـّه نمي زديد؟... شما اگر بوديد و مي ديديد مردگاني که کوچه به کوچه مي برند بي هيچ سوگواري... اگر مي ديديد کودکان درد و زخم و فقر و مصيبت را... پيرزناني که هيچ کس برايشان نمانده بود... مرداني که از مغازه ها فقط خوراکي مي دزديدند... چه مي کرديد ؟ چه خاکي به سرتان می ريختيد ؟
بگوييد تا بروم و هيچ گاه از آنجا باز نيايم.از بم ديگر خبري نيست.شهر نخلستانها با مردماني که خرماپزونش را دوست داشتند ؛ زير آوارند.بم گم شده است و ارگ، با آن بناي استوار که نماد تاريخ ايران بود فرو ريخته است.تاريخ فروريخته است و در اين گمانم که آن روز که اين تمدن را از خاک برکشند آيا سراغي خواهند گرفت از اين روزها و اين آدمها و از آن همه زندگي که يک شبه ويران شد؟
شهر را تنها گذاشتم و فرار کردم با ان همه مرده در زير خاک و آن همه زنده ي گيج و حيراني که مرده بودند.


علي

   + انتظار انتظار ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢
comment نظرات ()