محمد هاشم زاده ، يادها و خاطره ها...

داشت فراموشمان مي شد که تلنگري از حسن قريبي بيدارمان کرد.روزهايي بود که اولين نشريه روستاي وادقان با همت محمد و دوستاني چون حسن قريبي و با نام همين وبلاگ در دستانمان مي نشست.و اکنون که در آغاز کاريم ، شايد زيباترين شروع ، همين باشد.فعلا که دو نوشته بيشتر نداريم.اضافه کردن به اين عدد دو ، کار شماست.از او بنويسيد.از محمد...



هنري چون هنر تو
علي


يک هفته اي به چهلمت مانده بود که ناباورانه عکست را ديدم نشسته بر مزارت که بوي تازگي مي داد.و سخت بود براي مني که روزگاري تو را نقطه مقابل جمعي مي دانستم که در آن بودم و گاه همان زمانها با خود فکر مي کردم که حضور تو براي چه بود در نمايشي که به نام بچه هاي ما اجرا مي شد.و امروز که چهل و چند روز از نبودنت مي گذرد ، مي انديشم که تو هيچگاه زبانت را و نگاه و قلمت را آلوده به تنگ نظري ها نکردي و همراه نشدي با کساني که ادبيات خشن شان رنگ از چهره ها مي پراند.و بچه هاي آينده بايد بدانند که وادقان اگر از دخمه مطلق انديشي ها بيرون آمده است ، هنر آدمهايي مثل تو را در خود يافته بود که در اوج خشونت و کينه و تعصب قلمي را انتخاب کردند که مهربانانه وسعتي ديگر را نشان مي داد.
تاريخ فرهنگ و هنر و مهرورزي وادقان را هر گونه که بنويسند نام تو را به بزرگي خواهند نوشت.

مرا مهر سيه چشمان ...
مجتبي


کودکي کم سن و سال ، ميان کوچه هاي گلي يک محله قديمي ، گوشه اي دنج از وادقان.غرق در خاک محله به بهانه بازيهاي بچه گانه.چقدر کوچک.يک چهار ديواري که فاصله ميان ديوارهايش به وسعت يک محله روستايي بود ، دنياي کودکي من...
مادرم اين بار برايم حرفي متفاوت تر از هميشه داشت:"توي حسينيه تئاتر گذاشته اند.محمد هم مي آيد.خواستي برو." نام محمد برايم آشنا نبود.بيرون از آن محله خاک خورده هم برايم معنا نداشت.پاهايم مي لرزيد. ولي تا حسينيه کشيده شد.دستي اسيرشان کرده بود...
پس از آن نمايش که چيزي از آن در خاطرم نيست ، دستهايم را روي چشمانم گذاشته بودم. پشت تاريکي انگشتانم ، آن مرد بازيگر با آن هيبت و آن ريشها و سبيلهاي مشکي ـ که نمي دانستم مال خودش نيست ـ چشمک مي زد.با آن چشمهاي مهربان که سياه نبود.شد "اولين" کسي که بيرون از دنياي کودکي مي ديدمش.تاثير اين "اولين" را که خودتان مي دانيد...
بزرگ من شده بود.با اختلاف سني بالاي ۱۰ سال.غرق شدم در خاک وادقان به بهانه بازيهايي که ديگر اسم بچه گانه بر روي خود نداشت.بازي "کانونهاي فرهنگي".با او که هنوز برايم يک جفت چشم بود.که البته سياه نبود.با ريش و سبيلهايي که ديگر از صورتش پاک نمي شد.با همان هيبت قديمي...
چرخيد چرخ روزگار.کودکي نه چندان کم سن و سال.ميان کوچه هاي آجري خوابگاه در اين شهر دودگرفته.دستي بر گوشي تلفن.اين بار پدر برايم حرفي متفاوت تر از هميشه داشت:"محمد هم رفت." و سکوت کرد.قصه کودکي ام را مي دانست که سکوت کرد.من فقط گريه کردم. همين. يک دقيقه ، يک ريز.بچه شده بودم.دستم را روي صورت گذاشم.پشت تاريکي انگشتانم ديدمش.با همان هيبت قديم ، با ريش و سبيل هاي مردانه و با چشمهاي مهربانش که به سياهي مي زد انگار!

/ 8 نظر / 8 بازدید
مصطفی جوادی

سلام .جاودان باد يار .دانشگاه آزاد .بچه های ترم بالاتر . خنده های گهگا ه ،شیطنت های دوره دانشجویی وگاه از دود و شلوغی شهر گریختن وپناه بردن به خلوت روستای صمیمی وادقان وصبح ها برسفره ای پر طراوت نان وپنیرک خوردن .اینها گوشه ای از صدها خاطرهای است که گاه و بی گاه به سراغ آدم می آیند وگونه ها را بی اختیار خیس می کنند .وتو هنوز امیدواری که آن سفر ابدی دروغ باشد ویک بار دیگر هاشم زاده تو را ببرد و عصر یک روز برفی در مزرعه (وزه ) رهایت کند تا شبانگاه همراه چوپان به آبادی باز گردی ودر کنار کرسی تو از سرما بلرزی و او بخندد وباز بخندد ولی افسوس .....

mehdi

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

محسن مصلحي

به نام خداوند جان وخرد محمد از ميان ما رفت وآنچه موجب مي شود تا پس از مرگ عزيزانـي هـمچون او جنب وجوشي مختصر برپا شود پلاكاردي نصب شود ، مطلبي نگاشته شود وحالا در وبلاگ وادقان جايگاهي جهت درج دست نوشته هاي دوستان اختصاص داده شود ، اين است كه انسانـهايـي از اين دست در طول دوران زندگي خويش درد داشته اند ، درديكه موجب شده تا نسبت به آنچه در اطرافشان مي گذرد بـي تفاوت نباشند واز بـي تفاوتي ديگران جانشان آكنده باشد محمد رفت واين شور بر پا شد هـمان گونه كه قبلا در سوگ امثال محمد ودر آينده نيز هم؛ كاش اين شورها با سوگ توأمان نبودوبا مرگ آغاز نـمي شد ، ودر زندگي پاسشان مي داشتيم { محسن مصلحي وادقاني}

قريبي

سلام دوست عزيز اشك تنها جواب من به این نوشته است . هنوز باورم نمی شود یادش گرامی ....همیشه این بیت را برایش می خواندم ...رفیق نازنین من بود ها .....شمش در مصرع اول نشد جا . موفق باشید و دستتان درد نکند. قربانت

وحید محمدزاده

انگار خسته نمی شود. من هم همینطور. می پرسد:شما نسبتی با آقای هاشم زاده داشتید؟سری به علامت تصدیق تکان می دهم چرا که بغض در گلو مجال حرف نمی دهدم و خیره می شوم از پنجره ی ماشین دوردستها را. به یاد می آورم سالها پیش را در مدرسه ی وادقان که همبازی تئاتر محمد بودم. صحنه ای بود که محمد بر سر و سینه زنان در سوگ کسی شعار عزا عزاست را سر می داد از ته گلو به شکلی خنده آور و من هیچ جوری خنده ام را نمی توانستم جلوگیری کنم.این خاطره ماند برای همیشه ی من و محمد و تا سالها نقل قول آن روز و خنده ی بی پایان من و محمد.....به خانه می آیم. خبر ناگواری را با همین عنوان برایم می گویند:محمد هاشم زاده رفت.در بهتی غریب فرو می روم و دوردستها را می نگرم.به خاطر می آورم فریادی را که از ته گلو انگاربیرون می آید: عزا عزاست امروز ولی بی هیچ خنده ای بر لبانم .....روحش شاد که بزرگ بود و سزاوار بزرگی

وحید محمدزاده

به خانه می آیم.خبر ناگواری را با همین عنوان برایم می گویند:محمد هاشم زاده رفت......در مجلس ختمی که در کاشان برگزار شده در مسجد نشسته ام و پسرکی گریه کنان را تکیه داده بر دیوار مسجد نگاه میکنم. گریه ای که انگارتمام شدنی نیست. از چهره اش می شود حدس زد که از شاگردان محمد است. پسرکی که چهل روز بعد وقتی که برای مراسم چهلم محمد به سمت وادقان می روم نیز از قضا همراهم است همچنان عزادار معلمش. هم صحبت می شویم. مثل خیلی از جوانان این وطن خوش صحبت است و سرشار از شور و گرمای سخن. از محمد می گوید و مهربانیهایش ومن گوش می کنم.

ف - ...

من دختري 20 ساله هسنم ودنبال يك شوهر مناسب مي گردم و به ماديات اهميت چنداني نمي دهم و سيگار كشيدن برايم مهم نيست و منتظر پيامهاي بعدي من باشيد

قطره باران

ميزي براي كار؛ كاري براي تخت؛ تختي براي خواب؛ خوابي براي جان؛ جاني براي مرگ؛ مرگي براي ياد؛ يادي براي سنگ؛ اين بود زندگي؟ (حسين پناهي/ از آلبوم سلام، خداحافظ)