زمستان است

در این زمستان بی آفتاب

خدایا ٬ یاری ده

راه را گم نکنیم و توان رفتن را از دست ندهیم

کوله بار وظیفه سنگین است و راه ٬ پر سنگ

از این باریکه ی تاریک اما

بی چراغ ٬ چگونه می توان گذشت ؟

در این هوای مه آلود که قله پیدا نیست

یاریمان ده

مقصد را گم نکنیم

حقیقت را گم نکنیم

از زمستان وحشت نهراسیم و بهار را از یاد نبریم .

سرمای تگرگ است و فصل مرگ گل

به برگ گل سوگندت می دهیم

دست هامان گرمای عشق را از یاد نبرند

سال های بی باران زمین گیرمان نکنند

باران را از یاد نبریم.

خدایا

بی چراغ ٬ چله نشین زمستانی خاموشیم

یاریمان ده

تا شب به پایان بریم

بی آن که چراغ قلب هامان فسرده گردد

سپیده را ببینیم

بی آرزو نمانیم

بی امید نمیریم.

محمد خشکی

/ 19 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چوپان

مسيحای من ای ترسای پير پيرهن چرکين/ چه پيش آمد که از شعر زمستان سر در آوردی؟

مهمگين

از اين عارف بازيای خيابونی و عريان چه چيزی عايد چه کسی ميشه جز قمپز در کردنی برای گويينده جلوی شنونده!

اصغر زارع

سلام عی جان! این وبلاگ جزیی از تاریخ دانشکده الهیات است من هر وقت دلم برای آنهمه تلخکامی در آن دانشکده لعنتی تنگ می شود هر وقت دلم برای تو و محمد و دیگران تنگ می شود هر وقت می خوام آزادی را استشمام کنم هر وقت می خوام جوانی را لمس کنم هر وقت ... به اینجا می آیم یه وقت حذف نکنی!

mehdi

سلام حالت خوبه. سر نمیزنی .ببینیم کی هستی؟

حسین میدری

سلام زلال اندیش ژرفانگر! لحظات ناب شاعرانه تان جاودانه باد.. "یک ساحل پر از شعر" با پنج دوبیتی بروز است و چشم براه گامهای مهربانانه ی شما..

حسین میدری

هزاران هزار درود عاشقانه بر شما و واژه های شگفت اندیشتان! من و امواج خلیج و شالوها در "یک ساحل پر از شعر" با پنج دوبیتی جدید به روزیم و مشتاقانه چشم براه آفتاب مهرورزی هایتان، نقش گامهای رهنمودتان بر ماسه های خیس خاطره هامان خواهد ماند..

صدف

[گل]سلام بی معرفت[قلب]

اصغر زارع

دوباره بعد از دو سال در جستجوی ایام قدیم ایجا آمدم دنبال آدرسی چیزی از محمد خشکی دوشت داشتنی هستم.